تبليغاتX
راه لغزان
گام ها

از زیر و بم شعرم

تا انتهای نا کجا

بر لبان رویا لبخند میشود

 چشم که میگشایم کلمات یکه میخورند

 وقتی بی عبوری راه

بر انتهای رویا آوار میشود

شوری در من ماسیده

مورچه وار بار بر دوش میگذارم

رد پاهایم چشم به انتها دوخته اند.

 

+ نوشته شده در سه شنبه پانزدهم شهریور 1390ساعت 0:3 توسط مهلا |

صبح تابستانه ای 

و استقبال نور

از میان همهمه درختان

دخترکی مو خرمایی

 بازیگوش

 با خنده های همیشه اش

 به سویم محو میشود

در انتهای حجم این فضا

سکوت را به پایان میبرم

و آرزوی نوازش موهایش را.

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 12:51 توسط مهلا |

وقتی شعر بر لب

نزدیکتر میشوم

واقعیت میان دستانم

رویای پلک ها را

به تمسخر می گیرد

پیشتر او گریخته است

و دستان مبهوتم

افسوس را

بر سطر های کاغذ مینشاند.

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 14:32 توسط مهلا |

بت ها

چشمانی را وادار می کنند

اشک ها

در دلایلی بهم پیچیده

و چرا ها شسته میشود

اینجا بهتی خشکش زده

بی باید

 تنها با لحظاتی جاری.

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 14:26 توسط مهلا |

رویایت

بر دستانم

راه های سرنوشت را خط میبرد

چه یتیمانه خیره مانده ام

به بالهایت

وقتی بی نیاز بستی شان

به دنبال ردی از خودم

نقش هایش را میشمرم.

+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم تیر 1390ساعت 14:23 توسط مهلا |

سکوت شکسته شد،

 تو از رویای یک درخت گذشتی

 که تکه ای از من در آغوشم کشید

 تکه ای جدا مانده

 از چروکین نمیدانم هایی مهر شده

 از آغوشی که دریغ میشود

و گونه هایم بی انتظار بوسه ای

 لبخند را یاری میرساند

 رقصت میان شاخه ها

مرا تا هیچ دلخوش میکند.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 10:50 توسط مهلا |

گذر می کند

از میان تمام نداشته هایی که دارم

 سنگینی این سکوت را همراه میشود

 و گمگشته گی ام را

 تا شاید گذرش از رها شدگی ام

چیزی را بیدار کند

اینجا، صندلی ها خالی است

و باغچه بی باغبان

 انتخاب،

انتخاب اوست

 و باد

 و شاید آفتاب.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 10:45 توسط مهلا |

پهنایش را بخشید

 تمام هیچی که داشت

 از غروب خورشید

تا هم آغوشی آسمان و زمین

 مشتی چنگ زدم

 و افسوسم را گذاشتم و آمدم

کنار غروب خورشید

 بر رد پایم روی ریگ ها

           آمدم ،

مات برده و هیچ در دست

 باتنی خراشیده از سرما.

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1390ساعت 10:41 توسط مهلا |

گازش زدم با پوست

از شاخه رها شده نقش زمین 

و دستم بر پرچین ها ذرات خودش را جا میگذاشت

پا برهنه بر کوره راهی

 نرمی شن ها

 سختی سنگ ها

  حرکت باد بر موهایم

با لباسی از سر اتفاق

کجای این سیب کرم خورده بود؟

+ نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 17:39 توسط مهلا |

همنشین ناخوانده هایش

 بر سطح شناورم

تنهای تهی

 نه همسایه مرجانی، سنگی صیقل

  روانی سطح

خطای چشمان عرف است

به گواهی زخم دستانم.

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم دی 1389ساعت 11:22 توسط مهلا |